|
من نوشت : کلیه حقوق این وبلاگ با اضافه کاری های آن واگذار شد به دوست مجازیم که یک ماسک واقعی است .
|
... از چه می ترسم..
سایه دعوتم کرده به این بازی که بگویم از چی می ترسم .. خودش این یک اعتراف وحشتناکه .. اولین ترس.. ترس به اعتراف کردنه ..
بعد از درد ..می ترسم .. و ..
بعد از موجودات چندش آور .. و ..
بعد از تصادف .. و..
بعد از آبروم ..
و بعد هم .. از لباس شخصی ها .. بیشتر از همه !
دوستان هم اگر نمی ترسند همه دعوتند ..


... عین شربت سانستول در آمده ؛ با همان رنگ و طعم ، یک قولوپش برای دو شبانه روز کافی است ، فرمول آن را از کجا آورده ام بماند ، یک عمر با ماسک زندگی کردن حتمآ بی اجر نمی ماند ، شربت را تا ته سر می کشم ... منتظر می مانم ..می دانم خدایا شریک نداری ، نمی خواهی هم ..
به دعوت دوست عزیزم پونه

... لیدای عزیز از منهم خواسته چه عکس جالبی را اخیرآ دیده ام ..البته خود عکس زیاد جالب نیست شاید .. این احتمال که سوژه .. مدیر این سازمان باشد جالب است ..
به دعوت پونه
... انارها ماند بی او .. یلدا صبح نشد هنوز ..
... صبح میروم بازار .. اطراف توپخانه.. تماشا..
...چسب..قیچی..ساعت..خورده ریز خریدارم..
...دوستی ندارم ..مانده باشد..
...مجازی ها .. دوست ترند راستی..
نوشته های شت شیشه ..حرف زیادی ..blocked .. دوستیم..