تبليغاتX
ماسک
من نوشت : کلیه حقوق این وبلاگ با اضافه کاری های آن واگذار شد به دوست مجازیم که یک ماسک واقعی است .


... نقد زیر را امروز دریافت کردم ؛ چون همه اش تعریف بود خب من هم گذاشتمش اینجا تا دوستان بخوانند و من کیف کنم .!

 

آفرین بابک قصه ات را خواندم عالی بود ؛ با شناختی که از توکا و نوشته هایش دارم و آن فصل اول قصه که خود توکا نوشته این قصه فقط یک شاهکار است :

1- اسم قصه بسیار هوشمندانه انتخاب شده : « دو قلو های خوشگل آمریکائی » هم مستقیمآ اشاره ای است به برج های دو قلوی مرکز تجارت جهانی و هم کنایه ای است به فرخنده و همتای پاکستانی اش که از نظر ظاهر و کمی هم باطنآ مثل یک دوقلوی خوشگل آمریکائی می مانند.

2- رجوع به زمان های دور و نزدیک که درون قصه است و انتخاب عناوین فصول کاملآ حرفه ای تنظیم شده و به نظر نمی آید تو یک قصه نویس آماتور باشی ؛ اینکه قصه فقط در ظرف زمانی 24 ساعته شروع و پایان می یابد و به همه مواردی که در فصل اول و بی هدف نوشته شده در ادامه به صورتی کاملآ مرتبط پرداخته می شود از نکات قوی در این بازی است .

3- عدم پیش بینی حوادث قصه و اینکه چه اتفاقی خواهد افتاد ؛ شخصیت پردازی قوی برای فرخنده ؛ فرشید و حتی تا حدودی معرفی شیخ خالد و نیکیتا و بهم پیوستگی اجزاء و ارتباط فصول در آن آنهم با این اختصار در تنظیم و تدوین آن ، نشان از وجود یک تخیل قوی در شما دارد .

4- در ادامه قصه ، از تصمیم فرخنده برای آنکه می خواست آدم دیگری شود به بهترین شکل استفاده شده و همزمانی فرو ریزی شخصیت فرخنده با برج های دوقلو تشبیه زیبائی بود . پذیرش شیخ خالد بودن و حتی پذیرفتن مسئولبت تبعات آن ( آنهم فقط با دو تا چک ) اوج توانائی در شخصیت پردازی برای فرخنده محسوب می شود .

5- پایان یافتن و همزمانی آخرین پست با یازدهم سپتامبر نشان دیگری از ذوق و خلاقیت نویسنده در استفاده به موقع از حوادث تاریخی دارد و اینکه روز تولد فرخنده نیز مصادف با بک روز تاریخی بوده و روز مرگ او و تولد مجددش نیز با یک حادثه تاریخی همزمان شده جالب و تحسین بر انگیز است .

6- ابهام موجود در چگونگی بوجود آمدن حادثه یازدهم سپتامبر و نا شناخته ماندن عوامل پشت پرده آن و عدم دستگیری یا آزاد ماندن شیخ خالد واقعی باقی گذاشتن فضای کافی توسط نویسنده در احتمال تکرار شدن حوادث مشابه در آینده است ، شیخ خالدی که با مدارک شناسائی فرخنده فعلآ در آب نمک خوابانده شده است .

7- پایان دادن قصه با استفاده از پاراگرافی که در فصل اول روایت شده بود بسیار استادانه صورت گرفته است و خواننده نمی داند که این ( آقای فرخنده ) شیخ خالد است یا فرخنده و چه کسانی خون چه کسی را به سلامتی چه کسی می نوشند و چرا ... و یا آیا کل قصه در خواب اتفاق افتاده است ؟

۸۷/۶/۲۹ - خانجان

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 16:5  توسط ماسک  | 

... حیات ما کیفی اگر داشت .. در حیاط تو بود ..
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 2:18  توسط ماسک  | 

... جانباز .. در این بازی عشقم ..
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 16:44  توسط ماسک  | 

... گره از زلفت بردار .. وقت افطار است ..
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 21:23  توسط ماسک  | 

قصه ..

دو قلو های خوشگل آمریکائی

این بازی وبلاگی توکای مقدس است فصل اول را خودش نوشته و ادامه را بقیه قرار بود بنویسند . من فصل دوم و بقیه فصول را تا پایان قصه نوشتم ، دعوت می کنم از هر کی می خواد قصه را ادامه بده .. هنوز جا دارد .. می شود فیلمی هم از این قصه ساخت که البته حقوق توکا و من در آن محفوظ است !

فصل اول- بیداری فرخنده

شب تولد چهل سالگی آقای "فرخنده" خیلی معمولی گذشت، نه بویی از آشپزخانه به مشام کسی رسید و نه در دنیای مجازی کارت تبریکی برایش فرستاده شد، هیچ کس تولدش را به یاد نیاورد و تبریک نگفت و این عجیب نبود چون چند سالی بود که خودش هم روز تولدش را فراموش می کرد و فقط همزمانی اتفاقی آن با یک رویداد سیاسی مهم باعث می شد که بعد از خواندن روزنامه ها یادش بیفتد که متولد شده است. امسال هم خیلی دیر، درست قبل از آن که به رختخواب برود چهل سالگی را به خودش تبریک گفت، چراغ ها را خاموش کرد، کورمال کورمال تا تخت خواب رفت و دراز کشید و چشم هایش را محکم بست تا گوسفندها را بشمرد اما زوزه ی هواپیماهای "مستر اشمیت" که بر فراز سرش دور می زدند نمی گذاشت خوابش ببرد؛ تقریباً مطمئن شده بود که بعد از شکست آلمان در جنگ جهانی دوم، مسئولان کارخانه ی "مستر اشمیت" تکنولوژی موتور هواپیماهای خود را به پشه ها فروخته اند، از سر استیصال ملافه را مثل سپر روی سر کشید و یک دست را برای تاراندن هواپیماهای دشمن بیرون گذاشت و درهمان حال به خودش فکر کرد.

همسر و پسر آقای فرخنده با او زندگی نمی کردند، همسرش در سال وبایی به آشپزخانه مهاجرت کرد و دیگر نیامد و پسرش سه سالی می شد که در دنیای مجازی زندگی می کرد البته ارتباطشان کاملاً قطع نشده بود، با پسرش در یاهو 360 ملاقات می کرد و از طریق حس بویایی از حال همسرش خبر می گرفت: بوی قورمه سبزی به این معنی بود که حال "فرشید" خوب است، از بوی سیر و پیاز داغ می فهمید که دارد از زندگی و مهاجرتش لذت می برد، بوی گوشت سوخته نشانه ی خبرهای بد بود، بوی شلغم پخته حکایت از بیماری و نقاهت داشت و بوی مرغ پخته علامت جریان سیال و یک نواخت زندگی بود و تکرار. وقتی بویی نمی آمد نگران فرشید می شد می فهمید که او در حال عملی کردن یک تصمیم جدید است. سال شیوع طاعون با فرشید آشنا شده بود. همکار بودند و هردو اسم هایی داشتند که برازنده ی آن دیگری بود. همان سالی بود که زن ها مانتوهایی با سرشانه های پهن می پوشیدند و فرخنده در اولین دیدارشان به این نتیجه رسید که می تواند تمام عمر به این شانه های پهن تکیه کند؛ خیلی زود مد عوض شد و فرشید مانتوهای شانه پهنش را دیگر نپوشید...

آقای فرخنده نفهمید که چه وقت خوابش برد اما در خواب دید که به اتفاق هزاران پشه پشت میز چوبی درازی نشسته است و پشه ها جام های کوچکی را به افتخار او بلند کرده اند و به زبان آلمانی می خندند و او خطاب به آنها می گوید: بنوشید این شراب را که خون من است...

فرخنده مثل هر روز از خواب که بیدار شد چند دقیقه ای روی لبه ی تخت نشست تا اسمش را به یاد بیاورد و یادش بیاید که چه ساعتی است، چند شنبه است، چرا بیدار شده و چکار باید بکند آن وقت خود را تا دستشویی کشاند و نگاهی در آینه به صورت پف کرده اش انداخت. چین و چروک ملافه ها اثری شبیه به ردّ چرخ یک تریلی روی صورتش گذاشته بود، چندباری دستش را محکم روی آن کشید اما پاک نشد. دندان هایش را مسواک زد، صورتش را اصلاح کرد و محکم شست تا یادش آمد که امروز اولین روز از مانده ی عمرش است و به یاد آورد که دیشب در خواب چهل سالگی را همراه با پشه ها جشن گرفته است. به یاد هواپیماهای مستر اشمیت افتاد، می دانست که الان کجا می تواند پیدایشان کند. روی توری پنجره ای که اتاق خواب را از حیاط جدا می کرد نشسته بودند، شاید می خواستند راهی برای بیرون رفتن از اتاق پیدا کنند شاید هم راه خروج را بلد بودند و این جا را فقط برای استراحت بعد از شام انتخاب کرده بودند تا از هوای تازه لذت ببرند به هر حال فرخنده تصمیم گرفت که به آن ها برای عبور از توری و رسیدن به آزادی کمک کند. یکی یکی پشه ها را که حالا سنگین و خواب آلود بودند و نشانی از چالاکی شب قبل در آن ها نبود با انگشت اشاره به توری فشار داد و از سوراخ های ریز توری ردشان کرد بعد دوباره دست هایش را که خونی شده بودند شست و مثل هر روز لباس پوشید اما برخلاف همیشه کراوات نبست و قابلمه ی ناهار را برنداشت و از در بیرون رفت. تصمیم داشت که از امروز آدم دیگری بشود.

فصل دوم - بیداری فرشید

معمولآ اول صدای سیفون می آید بعد صدای چرخاندن کلید توی آن قفلی که بیشتر شبیه قفل گاو صندوق های بانک است ؛ صدای بهم خوردن نه نسبتآ ملایم در که نشان از خوب نخوابیدن فرخنده در شب قبل است و استارت ماشین تقریبآ آخرین صدا های مرتبط به فرخنده است , آن وقت فرشید با احتیاط چشمهایش را باز می کند , مطمئن است که هنوز تنها نیست ؛ نیمی از سلولهای خاکستری مغزش دلیلی برای بیدار شدن ندارند ؛ می داند در کنار این دنیای واقعی و ساختگی او یک انسان دیگر در دنیای مجازی و ساختگی خودش حالا حالا ها در خواب است و او باید نهایت سعی در بیدار نشدن اورا داشته باشد ؛ با یک اسلایس نان جو ؛ کمی عسل و یک فنجان چای ماشین او هم استارت می خورد و آرام آرام در سکوتی تکراری و مستمر چرخ های فرشید به حرکت در می آیند ؛ می داند برای رفتن به محل کاری که زمانی آن جا را عاشقانه دوست داشت هیچ رغبتی ندارد ، فکر کردن به آشپزی آزارش می دهد ؛ اگر تنها بود یک کتری می خواست و چند کارتن چای احمد ؛ حالا یخچال باید پر شود ؛ خرید روزانه ؛ شیر ؛ پنیر ؛ میوه هم باید بخرد ؛ فرخنده مثل گاو میوه می خورد ؛ با خودش می گوید: از امروز آشپزخانه تعطیل ...

فرشید یادی می کند از دوران طلائی قبل از سال وبائی و حکومت مقتدرانه اش بر آشپزخانه ؛ آن سالها فرخنده هم مثل او عاشق ماهیتابه و پیش بند و آشپزخانه بود ، آن سالها همه اطاق ها اطاق او بود ، عطر نان تازه ، بوی خوش لیمو و بخاری که از درزهای دم کنی بر می خاست ؛ همه جا بوی خوش عشق داشت , همه جا آشپزخانه او بود ؛ حالا اطاق خوابش هم مال او نیست ؛ فرخنده یک مزاحم بو گندو است ؛ کاش بر نگردد ..

توری پر بود از پشه های لت و پار شده ؛ خواست آن را بشورد شست ؛ جدول همشهری هم سریع حل شد ؛ فنجان چای دوم و سوم هم کمک آنچنانی نمی کند ؛ هنوز صبح است ؛ تا ظهر ؛ تا عصر ؛ تا شب ؛ امان از این دنیای واقعی ؛ زمان هم مثل خودش انگار کار را تعطیل کرده است ؛ خواست گریه کند اول خندید ؛ دلش سیگار خواست ؛ مانتویش را پوشید ، زد به خیابان ؛ آینه را هم نگاه نکرد ...

فصل سوم - ده صبح

با یقه باز راحت تر است ، گفت دو روز مرخصی می خواهد به بهانه بیماری فرشید ، خیلی سال بود که حتی به دروغ هم خودش را به این میزان به فرشید نزدیک نشان نداده بود ، توی آینه ماشین نیمی از پیشانی اش را می دید و چشمهایش را ، آن دور ها باز فرشید را پیدا کرد ، هشت سال پیش ، تور الموت ، آن قلعه و صخره سیاه همانجا بود که تصمیمش را گرفت ، حالا دوره بعدی ریاست جمهوری هم تمام شده و او دیگر باید تغییر کند ، یک تغییر اساسی ، دیشب آخرین گوسفند ها را شمرده بود و صبح قبل از آنکه از خانه بیرون بی آید تمام پشه های اسیر شده را به زور از سوراخ های توری گذرانده بود ، دیگر همه چیز آماده است ، باید ساعت یازده و نیم به فرشید زنگ بزند و بگوید برای کاری می آید خانه ..

همیشه از نام فرخنده شرمگین بود ، به فرشید می گفت این نام به تو برازنده است ، احساس نام یک زن را داشتن برایش خوشآیند نبود ، بعد از آن سال وبائی بیشتر از فرشید که اسمی مردانه داشت می ترسید پس موهایش را از ته تراشید و دیگر کراوات می بست ، هشت سال کابوس و بد خوابی امروز به بار می نشست ..

یکساعت و نیم دیگر آغاز ماجرای جدیدی در زندگی او می شود ، می تواند خلبان یکی از همان هواپیما های مستر اشمیت بشود و بزند همه چیز را داغان کند ؛ دنیا باید قبول کند که او برخلاف اسم بی مسمی ای که دارد یک مرد است ، نام او کنار نام خیلی ها قرار می گیرد ، بیشتر از همه باعث تعجب فرشید می شود همین برای او کافی است ...

فصل چهارم - ساعت ده و سی دقیقه

پنج نخ سیگار را ریخت توی جیب مانتویش ، روزنامه های صبح را منهای یکی دوتا از روی دکه جمع کرد ، دو پاکت شیر ، میوه ، دو تا کارت اینترنت ۳۰ ساعته یک بسته نان ماشینی کل خرید فرشید بود. کارت های اینترنت و روزنامه ها را انداخت روی میز فرخنده ، پنجره آشپزخانه را برای فرار افکارش همراه دود سیگار باز گذاشت.

کامپیوتر کاملآ در اختیار فرخنده است ، گاهی تا صبح آن پشت می نشیند و صدای تق تق کیبوردش مثل دارکوب روی مغز و اعصاب فرشید مورس می زند ، یکبار دید که راجع به حسن صباح و تئوری ترور و توطئه در گوگل سرچ می کند ، از کارهای مشکوک او و شخصیت ضعیفی که دارد منزجر است .

فرشید نمی دانست که امروز سرنوشت هر دوی آنها تغییر می کند ، نه به این دلیل که دیگر نمی خواست آشپزی کند . آشی که فرخنده می پخت ، آینده دنیا را هم تغییر می دهد ...

فصل پنجم – سه سال پیش - در همین ساعت

پنج سال از آن سفر پر رمز و راز به الموت می گذرد ، سفری که فرخنده قلبش را در آنجا به دیگری باخت و رویا تمام زندگی او شد ، رویائی که اورا باور دارد و می گوید که این جا برای آن دو بسیار کوچک است ؛ فرخنده باید پرواز کند به دنیای بزرگتری با او البته ؛ دنیائی که از آنها یک زوج هنری در سطح جهانی خواهد ساخت ؛ کافی است به آمریکا بروند , بهر طریق.

پنج سال فرخنده هر دری را زد ؛ چند بار به دبی وترکیه رفت ، نشد آمریکا او را نمی خواست نه اورا و نه رویای او را ؛ اما اتفاق دیگری افتاد ، در همان سالهائی که او وبلاگ می نوشت و با رویا یش چت می کرد پیغامی در صندوق نامه هایش آمد که او آن را جدی گرفت ؛ پیغام از شرکتی در پاکستان بود از او دعوت می کرد به پاکستان برود و آنها او را با هزینه اندکی به سرزمین رویا هایش خواهند برد ، آنها عکس های فرخنده را در گوشه وبلاگش شکار کرده بودند و حالا خود او را می خواستند او شباهت عجیبی به شیخ محمد داشت ...

فصل ششم – کراچی

آپارتمان دکتر نیکیتا طبقه دوم در یک ساختمان درب و داغون واقع در محله فقیر نشین کراچی یک اطاق عمل کامل است ، دکتر آخرین عکسهای فرخنده را یکبار دیگر کنار صورت شیخ محمد قرار داد ؛ یک جراحی کوچک می خواهد و کمی کاشت ابرو ؛ بعد مانند کودکان خردسال که مادر گمشده شان را می یابند قلبش آرام گرفت ؛ پیراهن سفید و بلند شیخ محمد را با چنگ کشید و در آغوش او نجوا کنان گفت : کار تمام است شیخ ..

شیخ محمد خیالش آسوده است او با دکتر از سالها پیش که در یکی از دانشگاه های ایالت کارولینا ی شمالی هم اطاقی بوده رفاقتی باور نکردنی دارد ، هشت سال در خفا توری را با هم بافته اند که باید تا چند روز دیگر صیاد را صید آن کنند ..

آن شب دکتر و شیخ تا صبح بیدار ماندند ، برای هزارمین بار عملیات از ابتدا باز خوانی و مرور شد ؛ هیچ اشتباهی در کار نبود ، مثل یک ساعت سوئیسی همه چیز دقیق و میزان کار می کرد ، فرخنده بی آید ماشه را می کشیم ..

فصل هفتم – یازده و نیم صبح

کار ها ردیف بود ، فقط بیست هزار تومان کنار گذاشت و بقیه پول هارا تبدیل کرد ؛ 25 هزار دلار برای آن شرکت پاکستانی ؛ سه هزار دلار هم برای خودش خلاص ..

توی نامه نوشته بود : « فرشید این بار دیگر ماندنی در کار نیست این را تو می خواستی منهم می خواهم ، بقول و خواسته خودت می روم تا بر نگردم حداقل از بوی گند من و آشپزی راحت می شوی.. دوران طلائی ما در همان سالهای طاعونی هم که به ظاهر همه چیز خوب پیش می رفت یک دروغ مسخره بود نه من و نه تو هرگز حتی با نام همدیگر هم کنار نیآمدیم .. وقتی وبا آمد تو یک سر آشپز غرغرو شدی و من یک کله خر عوضی .. نمی دانم بدون هم چه خواهد شد ، جائی می خواندم : جهان صحنه نمایش است و همه ما بازیگرانش هستیم ..؛ بازی که ادامه دارد ؛ باید پس ادامه داد » ... در پاکت را تف مالی کرد و روی آن نوشت : « فرشید »

فرخنده حالا احساس قهرمانی را دارد که وزنه را تا روی سینه کشیده است .. شاید هم احساس پشه ای را داشت که در سوراخ های یک توری گرفتار شده .. پول ها ؛ پاسپورت ، شناسنامه و کارت ملی و گواهینامه و مدارک تحصیلی از ابتدائی تا مهندسی اش را که همه را ترجمه و تائید کرده بود ته ساکش چید ، قلبش مثل قلب سگ فراری می زد ، شماره خانه را گرفت .. « فرشید من دارم می آم خونه .. » ..

فصل هشتم - پرواز

ازآن بالا بهتر فرشید را می دید ، هنوز توی اطاقش بود ، برای او بهتر شد این روز آخری برخوردی با او نداشت . او نامه را گذاشت کنار روزنامه های صبح زیر کارت های اینترنت ، ظرف غذای جا مانده را گرم کرد با بی اشتهائی آخرین دستپخت فرشید را خورد ، خرت و پرت هائی را که فکر می کرد لازمش شود ریخت توی ساک ، یکبار دیگر همه چیز را چک کرد بر خلاف صبح که خیلی گیج و منگ بود حال بهتری داشت ، از اینکه برای اولین بار در روز تولدش می داند چه باید بکند احساس لذت می کرد .. گوشی اش را خاموش کرد ، سوئیچ را انداخت روی روزنامه ها و از در آمده بود بیرون ..

طبق برنامه یک ساعت دیگر در فرودگاه کراچی است ، به هتل میرود ، شب با او تماس می گیرند و می گویند چه باید بکند ، عینکش را جا بجا کرد .. لبخندی زد به مهماندار ، از پنجره به ابرها نگاه کرد و به رویاهایش ، فرشید هنوز توی اطاقش بود ..

فصل نهم - یازدهم سپتامبر

« فرخنده مثل هر روز از خواب که بیدار شد چند دقیقه ای روی لبه ی تخت نشست تا اسمش را به یاد بیاورد و یادش بیاید که چه ساعتی است، چند شنبه است، چرا بیدار شده و چکار باید بکند آن وقت خود را تا دستشویی کشاند و نگاهی در آینه به صورت پف کرده اش انداخت. چین و چروک ملافه ها اثری شبیه به یک جراحی کوچک روی صورت و ابروانش گذاشته بود، چندباری دستش را محکم روی آن کشید اما پاک نشد... یادش آمد که امروز اولین روز از مانده ی عمرش است ، به یاد آورد که دیشب...» ... به یاد آورد که دیشب تا دیر وقت در هتل منتظر تماس طرف پاکستانی بوده و نمی داند چطور الان در جای دیگری است جائی که بیشتر به یک کتابخانه شبیه است .

روی میز کنار تخت پر بود از روزنامه های پاکستانی ، عربی ، انگلیسی ، روسی حتی فارسی ، پول هایش ؟ مدارک ؟ ساک آن گوشه بود ، اول پول ها را شمرد ، ۲۸ هزار دلار کامل و دست نخورده آنجا بود ، اما مدارک نبود، یک گذرنامه کهنه پاکستانی را از روی تلویزیون برداشت ، تلویزیون را روشن کرد و کنار تخت نشست .

تصویر بی صدائی از برخورد یک هواپیما به ساختمانی بلند را می دید و بعد زبانه های دود و آتش و ساختمان را که در خودش فرو می ریخت ، تصویری که مرتب تکرار می شد و به بازی های کامپیوتری شباهت داشت ، تلویزیون را خاموش کرد در صفحه اول گذرنامه عکس خودش را دید و اسم دیگری را ،به نظرش می آمد فضای اطاق پر از دود و آتش است با صدای بلند اسم دارنده گذرنامه را خواند : شیخ خالد محمد الغامدی... از فرخنده خبری نبود .. او فرو ریخته دیگر ، حالا آدم دیگری شده است ..

فصل دهم - گوانتانامو

مهمان سفارشی بازداشگاه است ؛ بیش از دو سال درکراچی و در همان اطاق منتظر تماس ماند ؛ تمام کتابهای آنجا را خواند ؛ هیچکس کاری با او نداشت ، آن پائین رستوران کوچکی بود با غذاهائی به خوشمزگی غذاهای فرشید که بدون غرغر از او پذیرائی می کردند گاهی قهوه اش را هم همانجا می خورد ؛ دیگر به زندگی در کراچی خو گرفته بود ؛ همسایگان خوبی داشت که او را شیخ صدا می کردند ؛ آنقدر پول داشت که خوب خرج کند کمی چاق شده بود و دیگر آنقدر ها به رویا هایش و رفتن به آمریکا فکر نمی کرد ...

آن روز صبح چشمهایش را با صدای هلیکوپتر باز کرد ، شاید هنوز خواب می دید ؛ با چشمهای بازهم همه جا تاریک بود چند ساعت توی عالم خواب و بیداری غوطه خورد ؛ احساس می کرد دستها و پاهایش را با زنجیر بسته اند..

زیر همه اوراق بازجوئی را سریع امضاء می کرد : « شیخ خالد محمد الغامدی » و با همان دو تا چک اولی که خورد پذیرفت که طراح و برنامه ریز عملیات انهدام برج های دوقلوی سازمان تجارت جهانی خود اوست ..

********

« آقای فرخنده نفهمید که چه وقت خوابش برد اما در خواب دید که به اتفاق هزاران پشه پشت میز چوبی درازی نشسته است و پشه ها جام های کوچکی را به افتخار او بلند کرده اند و به زبان آلمانی می خندند و او خطاب به آنها می گوید: بنوشید این شراب را که خون من است »...

 

بابک فارسی ۰ یازده سپتامبر 2008

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 23:31  توسط ماسک  | 

... لوس نکن خودت را .. مثل خودت گرگم من ..
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 2:15  توسط ماسک  | 

... با هم خوشبخت می مانیم .. بی هم اگر خوشبخت باشیم ..
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 23:11  توسط ماسک  | 

... یک پا می خواهم .. برای فرار ..
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 1:3  توسط ماسک  | 

... الکی خوشم گاهی .. بی هر بهانه ای ..

به دعوت پونه

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 18:57  توسط ماسک  | 

... دست بوسم .. لبانت پیشکش ..
+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 10:32  توسط ماسک  | 

 
Free counter and web stats