...از گزند مرگ نبود از هراس زندگی بود که مرد..
...تنها نمی روم...اندکی غم همراه با من است..
...آمد..رقصید..بحال ما خندید و رفت..
...از کسالت قلب خسته ام..دل برگ پائیز را زیر پا می شکنم..
...نیستنم را تو دوست داری..نمی مانم که بی تو راحت ترم..
...چون درخت که برگ می ریزاند..جامه زرد بدر کن..تا در فصل یخ ..رخت سفید بر تن کنی..
...کمش انگشت ها را نوچ می کند..دل را هم زیادش می زند..بهتر است همان از دور نگاهش کرد..
...خوب است..حیوان خوی انسانی ندارد..
...نمی شود خوشحالت کنم..غمگیم مانده ام..
...قرار را از خاطر ببر..رها کن او را..باز نخواهد آمد..در شب مویه کن قدری و روز دگر بار دل تازه کن..
...پیش تر بیا قدری ..خوب من ..آن همه دور از دستی ..دور از نگاهم نباش..
...تمام روزها و دیروز را نشستم برای امروز تا فردا را با چشم های تو ببینم........خورشید آرام می آساید..غوغا آرام فرو می نشیند و فردا بی تو آرام باز می گردد..