|
من نوشت : کلیه حقوق این وبلاگ با اضافه کاری های آن واگذار شد به دوست مجازیم که یک ماسک واقعی است .
|
...از گزند مرگ نبود .. از هراس زندگی بود که مرد..
...تنها نمی روم...اندکی غم همراه ام است..
...آمد..رقصید..بحال ما خندید و رفت..
...از کسالت قلب خسته ام..دل برگ پائیز را زیر پا می شکنم..
...نیستنم را تو دوست داری..نمی مانم که بی تو راحت ترم..
...چون درخت که برگ می ریزاند..جامه زرد بدر کن..تا در فصل یخ ..رخت سفید بر تن کنی..
... انگشت را نوچ می کند..دل را هم می زند.. باید از دور نگاهش کرد..
...خوب است..حیوان خوی انسانی ندارد..
...نمی شود خوشحالت کنم..غمگیم مانده ام..
...قرار را از خاطر ببر..رها کن او را..باز نخواهد آمد..در شب مویه کن قدری و روز .. دگر بار دل تازه کن..