|
من نوشت : کلیه حقوق این وبلاگ با اضافه کاری های آن واگذار شد به دوست مجازیم که یک ماسک واقعی است .
|
... من هستم ..چون دوست دارم که باشم ..
...توی خواب زندگی میکرد..در بیداری می خوابید..فقط گشنگی آزارش می داد..
...فنجان را شست..پرده را کشید..چشم ها را بست..دلش را خاموش کرد..خوابید..
...مانتوی خوش رنگی به تن او بود..با یک روسری کوتاه..آرام و متین جایش را به یک خانم چادری داد که کودکی در بغل داشت ..مادر چه مشتاق نشست..کودک که چشمهایش از رنگ خوش مانتو برق میزد چه خوشحال خندید..
... آمد برای نور .. رنگ شهر ..بوی پول .. نفس بکشد..
... میروم برای سرخی غروب ..بوی جنگل..نم دریا..
ماند .. آلوده شد .. من باز هم دلتنگ ....
...به خاطر اون تجربه های تلخ و شیرین...به خاطر اون غم های تلنبار شده..اون گریه های شبونه و اون SMS های بدون جواب.. و از لج اون آدم پررو و از خود راضی .. وبا اجازه پدر و مادر و بزرگتر ها ............بعله ..
...دیر یا زود ..تحفه ای می شوم بر باد... چون شاد دانه هائی ..شاید .. ببارم .. برویم از خاک اینبار ..
...همه میدانیم عشق سرنوشتی ست که هیچگاه اتفاق نیافتاده است....تاکنون..
...آب ..دو سوم از بدن آدمی است ...و الباقی Data ست..نباید بوی نا بگیرد..
...غم زائیده زیاده خواهی دیگران از ما و کم لطفی ما به خودمان است .. و بر عکس !