تبليغاتX
ماسک

ماسک

من نوشت

 

... من هستم ..چون دوست دارم که باشم ..

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 21:24  توسط بابک فارسی  | 

 

...توی خواب زندگی میکرد..در بیداری می خوابید..فقط گشنگی آزارش می داد..

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 20:39  توسط بابک فارسی  | 

 

...فنجان را شست..پرده را کشید..چشم ها را بست..دلش را خاموش کرد..خوابید..

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 11:35  توسط بابک فارسی  | 

 

...مانتوی خوش رنگی به تن او بود..با یک روسری کوتاه..آرام و متین جایش را  به یک خانم چادری داد که کودکی در بغل داشت ..مادر چه مشتاق نشست..کودک که چشمهایش از رنگ خوش مانتو برق میزد چه خوشحال خندید..

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 22:32  توسط بابک فارسی  | 

 

... آمد برای  نور .. رنگ شهر ..بوی پول ..  نفس  بکشد..

... میروم برای سرخی غروب ..بوی جنگل..نم دریا.. نفسی بکشم..

 ماند و آلوده شد .. و من باز دلتنگ     ....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 13:19  توسط بابک فارسی  | 

 

...به خاطر اون تجربه های تلخ و شیرین...به خاطر اون غم های تلنبار شده..اون گریه های شبونه و اون SMS  های بدون جواب.. و از لج اون آدم پررو و از خود راضی .. وبا اجازه پدر و مادر و بزرگتر های خانواده ............بله..

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 13:7  توسط بابک فارسی  | 

 

...دیر یا زود ..روزی..تحفه ای می شویم بر باد...تا شاد دانه هائی ..شاید ..بروید از خاک گاهی..

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 18:16  توسط بابک فارسی  | 

 

...همه میدانیم عشق سرنوشتی ست که هیچگاه اتفاق نیافتاده است....تاکنون..

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 19:49  توسط بابک فارسی  | 

 

...آب ..دو سوم از بدن آدمی است ...و الباقی    Data  ست..نباید بوی نا بگیرد..

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 14:47  توسط بابک فارسی  | 

 

...غم زائیده زیاده خواهی دیگران از ما و کم لطفی ما به خودمان است .. و بر عکس !

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 22:36  توسط بابک فارسی  | 

 

...باز بهانه هائی حقیر ..سفر و کوله ی کوچک بارم را بر باد داد ...دلم برای پاهایم می سوزد.. 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 21:1  توسط بابک فارسی  | 

 

... او که به دنبالشی که دوستت بدارد توئی...تو را که یافتی ..اورا یافته ای..

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 18:26  توسط بابک فارسی  | 

 

...تازگی  چیزی  آنقدر  خوشحالم نمی کند  .. اگر بدانم همه ی آدم ها یا خیلی ها ..آنها هم همین حال مرا دارند هم.........  اینرا چون نمیدانم ...   کلی حالا بهترم ..

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 17:44  توسط بابک فارسی  | 

 

...یک سفر باید بروم..خودم با خرج سفرم و پاهایم..و یک کوله ی کوچک که آزارم ندهد..

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 11:55  توسط بابک فارسی  | 

 

...یا به تیری از غیب گرفتار شدیم..یا به توری از غیر سرنگون..یا به تار مطربی ناشیست که می رقصیم..

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 22:31  توسط بابک فارسی  | 

 

...بار دیگر اینبار بادقت ..عکس ها را یکی یکی با وسواس بیشتر نگاه کرد..ایستاد اول ..بعد جائی نشست .. صورت نه زیبا ولی جذاب او را توی ذهنش آورد ..اجزاء آن را دوباره کنار هم چید.. تردیدی نکرد دیگر ..روی کاغذی نوشت :سلام عزیزم..پولی را که خواستی آماده است ..اما لطفآ دماغت را عمل نکن..

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 15:7  توسط بابک فارسی  | 

 

...امروز سلام زورشان می آید بگویند..فردا تا بهشت زهرا نمی آیند برایت فاتحه ای که بلد هم  نیستند بخوانند..بی خیال..

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 23:15  توسط بابک فارسی  |