... من هستم ..چون دوست دارم که باشم ..
...توی خواب زندگی میکرد..در بیداری می خوابید..فقط گشنگی آزارش می داد..
...فنجان را شست..پرده را کشید..چشم ها را بست..دلش را خاموش کرد..خوابید..
...مانتوی خوش رنگی به تن او بود..با یک روسری کوتاه..آرام و متین جایش را به یک خانم چادری داد که کودکی در بغل داشت ..مادر چه مشتاق نشست..کودک که چشمهایش از رنگ خوش مانتو برق میزد چه خوشحال خندید..
... آمد برای نور .. رنگ شهر ..بوی پول .. نفس بکشد..
... میروم برای سرخی غروب ..بوی جنگل..نم دریا.. نفسی بکشم..
ماند و آلوده شد .. و من باز دلتنگ ....
...به خاطر اون تجربه های تلخ و شیرین...به خاطر اون غم های تلنبار شده..اون گریه های شبونه و اون SMS های بدون جواب.. و از لج اون آدم پررو و از خود راضی .. وبا اجازه پدر و مادر و بزرگتر های خانواده ............بله..
...دیر یا زود ..روزی..تحفه ای می شویم بر باد...تا شاد دانه هائی ..شاید ..بروید از خاک گاهی..
...همه میدانیم عشق سرنوشتی ست که هیچگاه اتفاق نیافتاده است....تاکنون..
...آب ..دو سوم از بدن آدمی است ...و الباقی Data ست..نباید بوی نا بگیرد..
...غم زائیده زیاده خواهی دیگران از ما و کم لطفی ما به خودمان است .. و بر عکس !
...باز بهانه هائی حقیر ..سفر و کوله ی کوچک بارم را بر باد داد ...دلم برای پاهایم می سوزد..
... او که به دنبالشی که دوستت بدارد توئی...تو را که یافتی ..اورا یافته ای..
...تازگی چیزی آنقدر خوشحالم نمی کند .. اگر بدانم همه ی آدم ها یا خیلی ها ..آنها هم همین حال مرا دارند هم......... اینرا چون نمیدانم ... کلی حالا بهترم ..
...یک سفر باید بروم..خودم با خرج سفرم و پاهایم..و یک کوله ی کوچک که آزارم ندهد..
...یا به تیری از غیب گرفتار شدیم..یا به توری از غیر سرنگون..یا به تار مطربی ناشیست که می رقصیم..
...بار دیگر اینبار بادقت ..عکس ها را یکی یکی با وسواس بیشتر نگاه کرد..ایستاد اول ..بعد جائی نشست .. صورت نه زیبا ولی جذاب او را توی ذهنش آورد ..اجزاء آن را دوباره کنار هم چید.. تردیدی نکرد دیگر ..روی کاغذی نوشت :سلام عزیزم..پولی را که خواستی آماده است ..اما لطفآ دماغت را عمل نکن..
...امروز سلام زورشان می آید بگویند..فردا تا بهشت زهرا نمی آیند برایت فاتحه ای که بلد هم نیستند بخوانند..بی خیال..