...این روزها کمتر کسی از آدم می پرسد..آقا ساعت چند است ؟ یا آتش کبریتی بخواهد..میداند یا آن را نداریم ..یا حالش را نداریم..یا از انجام هر کاری برای دیگریست که واهمه داریم..
...چند ساعت وقت فراغت دارد هرروز توی باغچه خانه با گل و گیاهش ور می رود..دوستش اطراف کرج دامداری دارد..آخر هفته ها آنجاست ..برادر خانومش برج می سازد ..می گویند کار با طبیعت ..کنار گل و گیاه و دام بودن ..حتی عملگی توی برج نشاط آور است ..اینطوری می گویند..
...پول نداری بیخود ترمزدستی رانکش..یک چک ساده توی گوشش بزنی پنجاه هزار تومان دیه دارد ..اگر دندانش نشکند..
...در خیابان طالقانی ( تخت جمشید سابق ) روبروی سینما پارامونت سابق ( سینما قیام فعلی ) کوچه ای هست بنام بن بست خوشبختی..
...این خوشبختی حالا فقط یک کوچه بن بست است راستی.. که در رو ندارد ؟ یا محلی که عده ای با شانس و اقبالی که بشکلی آورده اند مدتی آنجا ساکن می شوند ؟..
...یا که سابقآ یا بعد یک جائی بوده و هست در همین اطراف و نزدیکی ها.. جائی که هرازگاهی توی مسیرمان فقط از روی تابلواش می خوانیم : بن بست خوشبختی..و بعد تند و بی توجه از کنارش رد می شویم .. و فقط می گوئیم عجب .. چه بامزه..
...امان از این روزهای گرم..روزهای سفت و چسبناک و مثل یک آدامس کهنه.. بی مزه و کشدار..
... نسبت به هرروز دیگر از هفته ..با شنبه کمترین و با جمعه بعدی بیشترین فاصله زمانی را دارد ..برای همین است که امروز نمی تواند چندان تعریفی باشد..
...چطور می شود دولت ها طی یک برنامه ۲۰ ساله بتدریج امور را تحویل خانم ها بدهند..از دولت و مجلس و فرماندهی قوا تا ریز و درشت کارهای دیگر..دوره آقایان صد هزار سال هم بیشتر شده است ..خسته هم شده اند ..حالا یک ده هزارسالی بشوند خانه نشین ..دنیا را خانم ها بچرخانند چطور می شود..؟
...هنوز ماه عسل تمام نشده از هم جدا شدند..عروس خانوم می گوید مهرم حلال جانم حداقل برای این دوهفته آخر خلاص.. عجب آخر و زمانه ای شده است..
...ایستاده و جوان تر ها مبهوت نشسته اند..تکیه اش بر گذشته هاست و نگاهش به آنچه در اطراف می گذرد..همه خسته اند ..پیاده باید شد....
...امشب خودتان را به یک ساندویچ خوشمزه دعوت کنید..لازم نیست خیلی دور بروید ..همان اطراف منزل ..حتمآ با کمی قدم زدن یک جای دنج و خوب پیدا می شود ..دور یک میز ۲ نفره هم میشود تنها نشست و یک پیتزای خوشمزه را با لذت خورد..
... کاش از ابتدا بد بازی کرده بودیم...نیمه اول را مساوی نمی کردیم و کاش مثل خیلی چیزهای دیگر هر دو نیمه مان بد بود ..آن وقت اینطور بغض نمی کردیم..
...ازدواج دائم..یعنی موقت تا زمانی که هردو بتوانند با هم زندگی کنند..
...ازدواج موقت..یعنی دائم تا زمانی که هردو بخواهند با هم زندگی کنند..
صیغه و طلاق هم هردو آمارش صعودی شده است ..یعنی ازدواج دائم فعلآ خودش بیشتر موقت است تا ازدواج موقت که دائمی دارد می شود..
...کاستاریکا کاش بازی را ببرد..آلمانی ها زیادی مغرور و خیلی از خود راضیند..تازه ایران هم توی فینال به آلمان نخورد بهتر است !
...مریخی ها می گویند ..دل بباز..دل مبند...آدم ها مثل آب رودخانه می آیند و می روند..رود باش ..رودخانه نباش..مریخی ها هم حالا آدم شده اند..
...همسایه روبروئی خانه اش را سپرد به ما ..میروند ترکیه از آنجا بروند آمریکا..می گوید خلاصه آنجا اینطوری ها نیست یک کاری می کنند ..سعودی ها می گویند مرزهایشان را مین کاشته اند.. مردم است که پناه برده اند آنجا ..علی آقا هم امروز مغازه اش را بست ..امشب عروسی پسرش است !
...عجیب است..یک جای خالی و ما همه همینطور خسته ایستاده ایم..منتظر...بعد یکهو دوتا کبوتر سفید و قشنگ پر می کشند تو و کیپ هم می نشینن آنجا..قطار که راه افتاد ..همه کف زدیم براشون..
...سرقت..آتش سوزی..عمر..حوادث..همه جور بیمه داریم..الا بیمه عاشقی ! ..شاید برای اینجور بیمه نامه ها هنوز هیچ خریداری نیست ...و شاید عشق به همین تلفاتش است که هنوز عشق است..
...طنز نشان دادن واقعیت هائی است که نمی توانند برخی آن را ببینند..به شکلی آنهم که نتوانند برخی آن را بفهمند..!
...عمر آدمی بیشتر در حجب و حیا می گذرد..آنهائی که کمی رو دارند بیشتر عمر نکرده اند..افسوس عمر از کف رفته را کمتر خورده اند..
...سه روز و سه شب و چند ساعت است نه حرفی زده ام..نه تصمیمی گرفته ام ..نه جائی را امضاء کرده ام..چیزی هم جائی نخوانده ام..همه چیز آرام است... آرام هم می ماند ..فقط این دماغم است یک جوش جدید زده است..!
...از دانه هر ریگ..خوشه ای از نور می روید ..نیست سایه ای جائی..مرغ دریائی ساحل شورت کجاست؟
...یک روز صبح زود ..دست به دست با تن گرم آفتاب ..بی قرار.. راهیه راهی میشویم .. شاید.. عاقبت جائی ..سایه ای باشد ..کمی بیآسائیم..
...همه می خواهند پیش هم باشند..امروز قرار است در سازمان ملل از کشور ها خواسته شود گمرگ و مرز و کنترلی دیگر نباشد.. مردم بدون ویزا به هرجائی بروند..خیلی ها راه افتاده اند ..دو هفته همه اش مانده است ..بلیط توی آژانس ها تا دو سال پیش فروش شده است..
...آدم ها ساده اند و دوست داشتنی..خود داستان های کوتاهی هستیم خواندنی و بیاد ماندنی..خوبیم تا وقتی کوچک مانده ایم..
...بهار است هنوز..کو بوی دوست ؟
...عشق ابر است ..اوج می گیرد ..تا نسیمی نیست گاه می ماند..گاه می بارد..
...فوقش بشویم ۱۰۰۰ نفر که نمی شویم ..از شاگرد خواربار فروشی محل تا افسری که اسمش را از پلاک روی جیب پیراهنش خواندیم ..از دختر عموی مادری تا اسمهای مجازی رفقای اینترنتی ..نام همه آنهائی را که حتی یک طوری ..یک جائی و به شکلی با آنها آشنا شدیم را لیست کنیم ..سببی و نسبی ..دوست و نا رفیق ..چند نفر می شویم ؟ فوقش بشویم هزار نفر که نمی شویم..می شویم ؟
...خیلی ها تو خیابان همین طور بی جهت راه می روند .. بهم تنه می زنند ..بعضی خل شده اند..خیلی ها ماشینشان را جائی ول کردند..شهر تعطیل است ..پشت چراغ قرمز تنها یک پیکان است که ایستاده ..ساعت هاست آن جا ایستاده...
...کفتر پرانی اطراف فرودگاه ..ابدا ..میرود داخل موتور و یک طیاره به آن گندگی را می اندازد..حالا چه شده است که دو تا سوسک چند روز است ایران را تعطیل کرده است ؟.. هزار سال دیگر باز ایران است که ایران مانده است ..سوسک و مارمولک بازی هم ممنوع !
...سیاه..قوی ترین رنگ است ..صادق ترین و بالا ترین .. شاد نیست ..دلگیر و خاموش است ..رنگ عزا ست ..هیچوقت دروغ نمی گوید..