... همین امروز چند بار این واژه سرد مثل یخ را بهم گفته ایم ؟ حالمان را می پرسند ...لطفی بما می شود...فرتی می گویئم مرسی ! یک واژه بی وزن و لوس !...پاکستانی ها که زبانشان اردو است در این مواقع بهم می گویند مهربونی ( با این لحن که تو مهربون هستی ) مهربونی که حالم را می پرسی ...مهربونی که لطفی داشتی...به کامپیوتر می گوئیم آقای رایانه که هیچ توفیری برایش ندارد هر چه به او بگوئیم ولی به خودمان می گوئیم مرسی با این همه توفیر...
... نیمی آفریده شده اند تا به شکلی حالی از نیم دیگر را بگیرند...امروز با دقتی بیشتر همه جا حواسم را جمع کردم .... در تمام طول روز حتی یک نفر که حالی داشته باشد ندیدم ... نمیدانم شاید آن ها هم مثل من رفته اند پشت ماسکی...چیزی که نمی شود دیدشان ....!
...نمی شود که سگ و گربه آورد توی خانه...طوطی و مرغ عشق هم توی قفس تنگی نفس می آورد...ماهی سیاه کوچولو ...با آن مغز کوچک و ظریفش را چه طور می شود مدام دید توی یک وجب جا....باشد ......فردا با یک گلدان کوچک که برگ های سبز کم رنگی دارد شروع می کنم...کنار آن هم چند دانه لوبیا می کارم تا بعد..
...شب قهر خورشید است
...پائیز قهر درخت
و باران قهر آسمان
...بهار است !
...آسمان باز و آفتابی آشتی نمی کنی ؟
...در دنیای فرزندانمان جزایر کوچک همنامی هستیم شناور در دریاهای دور......
...دو قلو ها هم آنقدر شبیه هم نیستند ُ بعد ها آن ها هم می بینند که فقط ظاهرشان بهم شبیه هست نه خودشان....آن وقت است که تنها می مانند...پدر ..ُ مادر ..فرزند .. با هرکدام بیشتر بمانی این احساس تنهائی را بیشتر داری ...آرامش را تنها وقتی با خودت هستی حس می کنی...تنهای تنها ..این حس تنهائی.. حس غربت و سکون نیست...در طبیعت خالص زندگی شناور بودن است ....اگر کسی را یافتی که با او همان حال را داشته باشی که بدون اوئی ...آن گاه خودت را یافته ای...
....اگر BBC یا صدای آمریکا ... یا هردو امشب خیلی جدی و با آب و تاب و به صورتی کاملآ بقول معروف علمی اعلام کنند که مثلآ فردا یا حالا یک تاریخی حدود دو هفته دیگر دنیا به آخر می رسد چکار می کنید اصلآ باور می کنید ؟.....
....عشق مثل آتیش می مونه...هم نور و گرما داره...هم می سوزونه...دیر یا زودم خاموش میشه...خاکسترش می مونه..
....دوست داشتن ....آفتابه ...نور و....گرما و...سایه داره ...سوخت و سوز ام نداره..
....تو مردی را می شناسی که در هوای نمناک بهاری ..توی خونه ای که درش یکبار روی پاشنه اش برای تو چرخیده نشسته باشد و صورت نشسته اش را به شیشه چسبناک پنجره چسبانده باشد و در دلش خواسته باشد ...که یک حیاط با یک باغچه و حوض کوچک داشته باشد و آن وقت تو می آمدی و گل خاطره ات را دوباره در یاد دلش می کاشتی.....
...زندگی هر چه هست زیر همان پرده ای جریان دارد که هنوز به جائی آویخته شده و یک جوری آویزان است ... خوشبختانه هنوز طوری آنجا گیر کرده که نیافتاده است .....اگر رازی داریم که داریم ...پرده داری هم حتم داریم که داریم...
...خون ریخته را
پاک شسته بود
....بار گناهی
بجائی
نمانده بود
آسمان باز
ابرها گشاده بود
...گوئی....
اوئی نبود ز آغاز
....اوئی نمانده بود
...خودم هم نفهمیدم کی بود چی بود ! شعر را نازی برام به انگلیسی اش کرد تازه خوشم آمد...
who
the split blood
had been washed off
a burden of guilt
not present anywhere
the sky was clear
with clouds brushed away
what remained was
as there,s not been a begining from the begining
and
there was no begining
...موبایلش را انداخت توی جوی آب..
...سوئیچ ماشین را انداخت توی جوی آب..
...پاکت سیگارش را از جیبش در آورد ...انداخت توی جوی آب..
...نشست لب حوی آب ...و...نفسی کشید ..
....سیاستمدار کسی است که آنچه را که در فکر دارد بر زبان نمی آورد و به آنچه که بر زبان می آورد عمل نمی کند و آنچه را که عمل کرده است بعد انکار می کند..
...کار اگر توی شورا بالا بگیرد روسها وتو بکن نیستند.... آنها تازه در این بازی نگرانیشان واقعی تر از آقای آمریکا است شاید هم می دانند آقای ایران ترجیح می دهد در این صفحه شطرنج سالها در کیش شیطان بزرگ بماند ولی اسب برای روسهای ابلیس نشود...
...از پرنده ها..... کبوتر....
از درنده ها .....شیر
از رنگها ......زرد
از گلها ....زنم
و ...از آدم ها ...خودم را از همه بیشتر دوست دارم !
...این سنگ اورانیوم هسته اش مثل پزتقال ریز و درشت دارد...ولی نه ریزش و نه درشتش آنقدر طالب ندارد... یک اندازه اش است که فقط به درد این بازی می خورد ...
...سنگ اورانیوم ۹۹ درصدش درشت و سنگین است ُ از آن یک درصد باقیمانده باز یک مقدارش ریز و سبک است ...پس چس مثقال بیشتر این وسط نمی ماند که آنهم خوب نیست جلوی مهمان آورد !
...حالا چکار می کنند ؟ سنگ را اول آنقدر می پزند تا نرم بشود مثل کیک بعد بلای دیگری سرش می آورند تا این کیک بشود گاز...گاز را هم می دمند توی یک چیزی مانند خشک کن لباسشوئی و می چرخانند تا به لطف قانون گریز از مرکز ریز و درشتش جدا شود..... اینکه می گویند غنی سازی یعنی آنقدر بچرخانند و بچرخانند تا غلظت آن چس مثقال را از نیم در صد برسانند به ۵ درصد که تازه اگر بخواهد برای پذیرائی بمب بشود ۹۰ درصد دیگر کم دارد...
حالا آقای ایران می گوید خدا برکت همین ۵ درصد کافیمان است و آقای آمریکا می گوید زرشک ! ما هم خودمان از ۵ درصد شروع کردیم !
...آدم های بد بین نصف خالی لیوان را می بینند..
...آدم های پر توقع لیوان را کامل خالی می بینند..
و آدمهای پررو اصلآ لیوان را نمی بینند !
...آداب و رسوم یک ملت آنهم ایرانی ها که لنگ ۴ نفر امثال من نمی ماند که به هر دلیل حتی امروز هم نشسته ایم خانه کنار طبیعت مجازیمان ....هزار سال دیگر هم اگر سبزه و گل و رودخانه ای باقی مانده باشد ُ ایرانی و آش رشته اش هم امروز آنجاست ....همین است که ایرانی می زید و ایران می ماند تا کوه و دشت و سبزه و گلی باشد ..خوش باد.....
...حتی تماشای برگ درختی گاهی آدم را مشغول خود می کند ...یا وقتی لب حوض یا کنار باغچه ای یک قطار مورچه را می بینی که بی خیال تو کار خودشان را می کنند ....آنقدر برایشان بزرگیم که ما را اصلآ نمی بینند.... چکار دارند که باشیم یا نباشیم .... من و شما هم حالا چطور شده است که به قولی میخ آن ها شده ایم... آنقدر گرفتارهستیم که دیگر به مورچه ها فکر نکنیم...
....این بار هم بخیر گذشت و باز جائی لرزید که من و شما آنجا نبودیم ....شاید نمیدانیم لرستان اصلآ کجاست ... حالا دورود و روستاهای اطراف آن پیشکش....میدانیم تکان ۶ ریشتری از ۴ ریشتری بیشتر است ولی خود تکان را نمیدانیم چه بلائی است ...وقتی سقف دارد روی سرمان هوار می شود می فهمیم ....ایرادی هم به ما نیست .... این بلا هم نشانی همه را دارد .. این مائیم که نشانی هم را نمی دانیم....
.... گنجی آزاد شد را می دانید .. قرار هم همین بود ..در عالم سیاست یا آدم را می گیرند یا می کشند یا آزاد می کنند ....همه جا همین طور است و من غیب نگفته ام... و این دور تسلسل تا وقتی توی این عالمی ادامه دارد ....حالا باید دید گنجی آب به آب می شود یا بقولی نهضت ادامه دارد ....در بازی با چرخ سیاست بعضی ها روغنند بعضی ها چوب ُ با چوب هم هم می شود چرخ را راند و هم می شود لای آن کرد ُ به نظر نمی آید از گنجی دیگر روغنی مانده باشد ..حالا کدام چوب شده است خودش می داند...
...قرار نیست هر هفتائی با سین شروع شود...ما هفت عالم داریم که پنج تایشان اصلآ یک حرف سین هم تویشان نیست....عالم کودکی..جوانی..پیری...عاشقی...دیوانگی....این شد ۵ تا... سربازی و عالم سیاست ...حالا حتم عوالم کوچک و بزرگ دیگری هم هستند که یا خودشان به تنهائی عالمند یا زیر مجموعه همان ۷ تا اند.. توی این ۷ عالم ُ عالم کودکی است که با آنهای دیگر آنقدر قاطی و ممزوج نیست ولی اساس و مادر عالم های دیگر است مثل یک که مادر اعداد است ....جوان عاشق که سرباز باشد زیاد داریم ...پیر دیوانه هم ....یا عاشق دیوانه .....عالم سیاست هم که خودش الی ماشالله دیوانه و عاشق دارد ..این مقدمه را داشته باشیم تا بعد ...فعلآ !
....فردا شنبه است و این عجیب نیست ! .... روزها مثل دانه های تسبیح اند ... یک شکل و یک اندازه و یک رنگ.... آدم ها هستند که هر دم حالی دارند به یک شکل..... به یک رنگ و به یک سایز ! چه آشی می شود وقتی چند تا یشان بخواهند زیر یک سقف یک روز را که خودش هزار هزار دم است به سلامت شب کنند ُ ... و این است که روزهای تکراری هر روز شکلی می گیرد wonderful....! که می شود تنوع ! خب فردا شنبه است.... جطورید ؟
......تو اول منو پیدا کردی ولی این منم که گمت نخواهم کرد....این جمله را به معین گفتم ُ او اولین کسی است که برایم نوشت و گفت : خیلی با حالی و ...... منهم دروغ چرا ...حال کردم ... اولین ها همیشه جای خاصی دارند ُ همه چیز از آنجا شروع می شود ُ از آنجای خاص ُ ...... یک مادر اعداد است ُو کلیددار آنجای خاص ُ...... به معین مرسی هم گفتم .... یادم باشد در مورد این واژه مرسی بعدآ صحبت کنیم..... همین طور در مورد کلید ُ... مادر اعداد... و آنجای خاص !
...هنوز روز دوم است ...زود بزرگ می شوم .. بهتر است بگویم زود رشد می کنم ُ وقتی خلاف عقربه ساعت عمر بگذرد ُ حتمآ فرق هائی هست ..... آمارگیر را خیلی راحت نصب کردم ..اگر مثل من تازه کارید به شما می گویم چطور ... راستی چقدر خوب است آدم همیشه تازه و ترد باشد مثل بچه ها.......
...روز دوم است ُ عمر آدمی ایکاش شروعش از انتها بود ُ معکوس عمر می کردیم ُ در پیری به دنیا می آمدیم ....بعد عصا مان را کادو می دادیم به دیگری و می گفتیم قدم نو رسیده مبارک...
... هرسال را با یک شمع کمتر جشن می گرفتیم ...دوره کمر درد و پارکینسون مان تمام میشد و حالا موهای پرپشتمان را شانه و ژل می زدیم..
...تازه اول چل چلیمان بود ...همینطور هر روز جوان و سرحال تر می شدیم ُ چه حالی دارد ؟ وقتی هر روز کوچک تر می شویمُ..... و آن وقت ....که دیگر....باید.... برادر های بزرگترمان ... ببخشید ُ کوچکترمان سرپایمان بگیرند... یک روز یا یک شب ُ با یک سرما خوردگی کوچک ُ یا وقتی قنداغ توی گلومان می پرد ... مثل فرشته ها ... بی گناه و معصوم .....ُو بعد از یک عمر ........
بنام تنها غائب تنها......
.......نام کاربری را هم قرار داشتم ماسکMask باشد که خب نشد ...و شد واسک Wask , یعنی M خودش وارو شد و شد ماسک برای ماسک تا ماسک هم برود زیر ماسک واسک و همانی شود که قرارش نبود......
..... بنام آن غائب تنها از امروز چهارشنبه نهم فروردین ُ ۸۵ برابر با چندم مارچ ۲۰۰۶ که خورشید زیر ماسک ماه رخ بر کشید و به قولی کسوف یا قمر در عقرب شد و آفتاب عالمتاب در پس پرده ای از ماه شبتابُ قدری هرچند کوتاه ُ شاید همانی شد که می خواست باشد ُ منهم از پس پرده ابر های تنبلی و خمودگی بیرون آمدم ُ ......
در این من نوشت که فعلا حتمآ فقط من خوان هم هست همه چیز می توان پیدا کرد ُ البته اگر آن تنها غائب تنها بخواهد و بگذارد ......
...سعی ام را خواهم کرد تا نوشته ها آنقدر ها زود خشک و یبات نشود و گل میخ نماند .. اگر هم ماند که ماند ...ترید خورشت خودم که خواهد شد ...